حالم از این همه دروغ به هم می خورد.حالم از این همه ریا،از این همه آدم های این مدل،آدم هایی که دوست دارند چاپلوسی شان را بکنی،به هم می خورد،حالم از این همه عروسک پشت پرده زیر و رو می شود. از این آدم هایی که لقب استاد به خود زده اند و کاری ندارند جز بدبخت کردن دانشجو،چندشم می شود.از کسانی که مثل مگسان دور شیرینی اطراف آنها می پلکند و مدام لب به مدح و ستایش آنها،باز می کنند،متنفرم.دلم می خواهد خفه شان کنم.حالم از کسانی که به یکباره همه ی انگیزه های آدم را برای درس، می خورند و منصرف از همه چیز می کنند،بد است.خیلی بد.حالم ازخودم به می خورد که حتی برای یک بار هم که شده،نمی توانم پاچه خواری(واقعن عذر میخام که این کلمه رو بکار بردم)یکی از آنها را بکنم تا مگر ذره ای رهایی یابم...نمی توانم.بیچاره من...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 13:11  توسط
|
بچه که بودیم ،بستنی مان را گاز می زدند،قیامت به پا می کردیم
چه بیهوده بزرگ شدیم
روحمان را گاز میزنند،می خندیم !
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 13:23  توسط
|
از آن زمان که مطمئن شدی می خواهی بروی،می دیدم حال و روزت را.حس می کردم شوق نگاهت را.چند روز مانده بود به سفرت هنوز،تو اما آماده بودی.آماده برای رفتن و آن طور که از حرفهایت می آمد،برای برنگشتن.برای ماندن در همانجا که آرزو داشتی روزی به آنجا سفر کنی.حالا تو به آرزویت رسیده ای و من به تو فکر میکنم.زیاد.در هر حال که به یادت می افتم می فهمم که من هم می خواهم. این سفر را و سفرهای دیگر را. می فهمم که به همه ی چیزهایی که تا به حال آموخته ام،ایمان بیشتری پیدا کرده ام و می دانم که روزی ازاینجا باید رفت.نه برای این سفر فقط.برای سفری که شاید جایگزینی برای تمتع باشد.تا تمتع راه زیادی،خیلی زیادی باید رفت .بازگشت همیشگی به آنجا که بودم اما،مرا از ماندن در کنارش،شادمان خواهد کرد...
پی نوشت:یه وقت قک نکنین میخام خود کشی کنم ها!! نه اتفاقن هنوز اینجا خیلی کار دارم
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 10:57  توسط
|
در گلویم مانده است حرف های نگفته،بغض فرو نشسته،فریاد خاموش.
این روزها کسی می آید از دور.می آید که برای من باشد و بماند.بغض مرا بشکند و مرا فریاد بزند.
صدایش را می خواهم،و وجودش را.او را.
باید که تو نباشی دیگر. تویی که تا به حال مانده ای،بگذر.بگذر ز من ای آشنا که من دیگر از تو گذشتم.
پی نوشت:یه وقت به کسی بر نخوره.منظور کسیه که هیشکی نمی دونه!
بذارین پا حساب خل شدنم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:0  توسط
|
هر زمان که سعی می کرد ذهن را بر چیزی متمرکز کند
درد و رنج مانند آهن ربایی تمام قطعات پراکنده شده ی او را گرد هم می آورد
و به او اجازه می داد
تا به جایی ماورای زمان حال برسد.
جایی که در آن
لذت خاموشی را احساس
و همزمان
فدرت و آرامشی نامتناهی را تجربه می کرد...
از کتاب"کیمیا خاتون دختر رومی"
پی نوشت:ای کاش قبل از آنکه بمیرم به درد،لذت خاموشی،قدرت و آرامش،آرامش،آرامش...به او برسم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:52  توسط
|
این روزها هوا بارانی است.من راهش به درون می دهم.می بویمش و می بوسمش. نفسش می کشم..می خواهمش...
پی نوشت:اما کو تا به درک هلن کلر برسیم که میگفت:من از لمس یک برگ به حقیقت جنگل رسیدم!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 16:37  توسط
|
ایستاده بودم و گیج.گیج و رها در صفحه ای پر نقش و نگار.اول بار نبود که اینگونه می شدم.هر بار رها در چیزهایی که بتوان نام هنر بر آن نهاد.این بار برای چندین و چندمین بار مبهوت در گره گره هایی که نشسته بودند در کنار هم.آفریده بودند طبیعتی که آفرینندگانشان آن را ندیده بودند به چشم هرگز.آنها کویرزاده بودند و گاه در سیر و سلوک آفریدن گل ها و بوته ها و ... چشمانشان به نم باران می نشست.بارانی که آن هم کم به دیدارشان می آمد.
باران و طبیعت این بار آویزان شده بودند.دردشان گرفته بود.بد جوری آویزان شده بودند.بی هیچ نشانی از خود.بی هیچ نشانی.در اتاق هایی که نام نمایشگاه بر خود گذاشته بودند.از من کمک می خواستند.از نگاهشان معلوم بود.من اما فقط توانستم لب به اعتراض بگشایم که چرا چنین وچنان.اما...
پی نوشت:پس از دیدار از نمایشگاه "گذری بر صد سال فرش کرمان" برگزار شده در موزه صنعتی کرمان
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 18:18  توسط
|
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
....
پی نوشت:(با صدای حسین پناهی خوانده شود!)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:33  توسط
|
به من بگو که چه باید کرد؟تو برای من خواسته ای؟همه گویند که چرا...؟و من درمانده دیگر در پاسخ.تو بگو که آیا حقیقت دارد؟من را بیارام که تاب سکوت ندارم دیگر.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 10:18  توسط
|
دیروز یک نمایش خیابانی در گوشه ای از محوطه ی دانشگاه برگزار شد.به نظر می رسید با موضوع نگاه نسل امروز به جنگ و ارزش های دفاع باشه.اما طبق معمول حزب آتشی مزاج که بین بچه هایی که دور نمایش حلقه زده بودن حضور داشتن نتونستن تحمل کنن و بلافاصله سیاسیش کردن.کار به اسم بردن از کسایی کشید که هیچ ربطی با موضوع نمایش نداشتن.دوربین هم همه ی اینا رو داشت ضبط می کرد.و من که اول با شوق زیاد گوشه ای به تماشا ایستاده بودم در آخر با فکری آویزان!در حالیکه جز آخرین نفرات بودم مجبور به ترک اونجا شدم.طرفین دعوا صد متر اون طرفتر هنوز داشتن با هم بحث میکردن...
پی نوشت:ببخشید تو دانشگاه شمام از اینجور نمایشا برگزار میشه؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 14:20  توسط
|